تبليغاتX
دکی پیوند
دکی پیوند

سلام...

با عرض پورش فراوان برای سرعت در اپ کردنمون...

نمیشد به جان این مگسه

تولد تبسم جونمه......هوووووووووراااااااااااااااااااااااااااا

هورااااااااااااااااااااااااا

برو بخ چپ بالا

قر قر

سوت سوت

 جیغ جیغ

شاباش شاباش بریزو بپاش

خوب دیگه بسه جو گیر نشین...

این من ها...

 این کیکو  میزارم بخورین این تبسم که خسیسه از این کارا نمیکنه...

جواد بازی...

قلعگی بازی...

جو گیری...

ممنوع.....

بریزین....

اووووووووووووووووووووووو ای خانوم یواش یواش....

از کجا فرار کردین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اییییییییییییییییی همرو حروم کردین باید یکی دیگه هم بزارم...

خوب نوش جان...

کادو یادتون نره....

نفری ۲۰ تا کامنت....

اهنگو حال میکنید؟؟؟

بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:56 توسط پیوند| |
سلام

ای جان جانکافی نت خلوته نزدیکه افطاره هیچ کس نیست...

زنان عزیز اینقدر میخرم برات میخرم برات راه نندازید بخرینم از پولی که خودم بهتون دادم خریدین دیگه

بازم مال خودمه

بعدم بابا به خدا رفتم دانشگاه نه واسه درس واسه یک سری کارا چرا هی خصوصی های چرت و پرت میزارین شک دارین.؟ اره اصلا خالی میبندم

به جون همین یارو که الان از اینجا رد شد اینقدر بکش بکش دارم که وقت تایید کامنتا رو ندارم همین الان تایید کردم همرو اینقدر نگید خیلی نا مردی کامنت ما رو دیگه تایید نمیکنی...

چه کار کنم که نمیتونم اپ نکنم مرض اپ کردن گرفتم... عیب نداره اپ کاری نداره

تو رو خدا ببخشید کامنت نمیزارم میدونید که من دوست دارم کامنت بزارم وقت ندارم الان ...

حالا میام...

یک جریان باحال راه افتاد واسه کاری که نکردم گفتم اوضاع خرابه یک روز میگم براتون وقتی شنیدم اینطوری شدمواقعا اینطوری شدم جریانش تموم شه پرونده بسته شه میگم...

این جریان سوتی ما هم بازی بازی هستیم؟

ما بدون دعوت خودمونو دعوت کردیم...

من که میدونید بخوام بنویسم از سوتی اوه اوه حسابی دارم یک ۱۰ صفحه ای میشه...

سوم ابتدایی (همین حدودا) بودم که مامانم یک تلفن آواژوری خریده بود (نمیدونم اسمش درسته یا نه)خیلی قشنگ بود من برداشتمش که راش بندازم...

۲ تا سیم داشت یکی مال لامپش که به پریزه برق میخورد یکی هم مال تلفنش بود که میخورد به پریزه تلفن ...

من اینا رو جا به جا زدم. پریزه تلفنو زدم به برق ... تلفن زنگ زد ...زنگ های نا هماهنگ که تابلو بود یک اشکالی خورده...

میدونید من اون موقع چی گفتم؟؟؟

گفتم اااااااا پشت خط کسیهگوش رو برداشتم بببببببببببببببببببببووووووم ترکید

الان دکوری شده دیگه...

و همچنان به ما میخندن....

یک بار سوم دبیرستان معلم نمیدونم چیمون نیومد سر کلاس منم اون موقع اوستای ادا در اوردن بودم

بچه ها گیر دادن بیا ادای معلما رو در بیار ...

هی ما گفتیم نه بابا ول کنید الان حسش نیست اینا...گوش نکردن پیله کرده بودن...

ما هم ادای معلم بینشمون رو در اوردن...

یک چادر برداشتم تا جلو چشام اوردم جلو چادرمو زدم زیر بغلمم شروع کردم...

اییییییییی بچچچچها ججججوووون گضا و گدر به این چچچچیزا نیست...

چه معنی داره دختر بره تو پارک ....

(مدل دستا اینارو نمیشه نشون بدم خندشم که نمیشه واسه همین نوشته بی مزه میشه)

همه بچه ها یک جورایی محو شده بودن خودم هم تو حس کسی که مامور گذاشته بودیم که کسی نیاد هم حواسش پرت بود...

رومو برگردوندم دیدم به به...

وایساده داره به من با یک عصبانیتی نگاه میکنه

حسابی قرمز شدم ...

تا اخر سال هر معلمی که یک ثانیه از کلاس میرفت برون میگفت : پیوند ادای منو در نیاری هااااا

این سوتی دانشگاهیه...

وقتی مهمانی اومده بودم شهرمون یک بار قرار گذاشتیم با بچه ها بریم حرم با استادا ...

بعد از زیارت چند تا از بچه ها که تعداد اندکی هم نبودن گفتم یک سری به موزه هم بزنیم...

رفتیمو شروع کردیم به نگاه کردن همه طبقاشو دیدم میخواستیم بیایم پایین ...

من کنار یکی از استادای خانومون بودم شیرینک بازی در میوردمکه اینکارا اصلا واسه ما ساخته نشده یهو وقتی داشتیم حرف میزدیم از پله ها میومدیم پایین پام رفت رو چادرش ۱۰-۱۱ تا پله قل خورد پایین با اون سنش جلو اون همه دانشجو که منتظرن

من بگی لبمو گاز میگرفتم از خجالت اونم نا مردی نکرد یک نگاه کرد بهم گفت خانوم... حواستون کجاست؟

این اخریه دیگه میگم میرم...

یک بار دیرم شده بود کلاسم تند تند اومدم ...

وارد دانشگاه که شدم سرمو انداخته بودم پایین تند تند راه میرفتم که زود برسم(در حالت دو بودم)

جلومو هم نگاه نمیکردم...

یک دفعه دیدم یکی میگه

اوووووو خانوم خانوووووووم

یک دفعه نگاه کردم دیدیم دارم میرم تو شکمه یک یارو دستامو کشیدم عقب که نخورم بهش

نتونستم خودمو کنترل کنم پام لیز خورد ،خوردم زمینتمام جزوه هام پخش زمین شد

بعد از کلاس تو محوطه اون پسره با دوستاش وایساده بود منو دید به دوستاش گفت همه با هم بهم خندیدنهنوزم بعد از ۳ سال منو که میبینه میخنده بهم

اوووووووووووووو من تا دلتون بخواد سوتی دارم دانشگاهیاش خیلی تابلوست ضایع میشم بگم...

بعدم خیلی تابلوست در حدو اندازه های وبلاک نیست

بای

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:59 توسط پیوند| |
سلام

شما خجالت نمیکشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به کامنت پایین یه نگاه بندازین؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه روز اولم من ۳ تا نظر داشتم....

ما یک جورایی داریم از خستگی مترکیم

اره تبسم جون تا رسیدم پریدم تو یک کافی نت همه هم نگام کردم کلی خجالت کشیدم

خوشحالم خیلی، میدونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چون اوضاع از اونی که فکر میکردم خرابتره

فعلا زدم به دره بیخیالیچی کار کنم خوب فوقش می کشنم دیگه یا خودم خودمو میکشم

چرتو پرت می نویسیم....

اهان لپ تاپم از دستم افتاد جرات نمیکنم برش دارم فک کنم داغون شده خیلی دوسش دارم

خون دل خوردم تا برام خریدنش

علوم پایه که بودم مهمانی اومده بودم شهرمون...

میخواستم کنفرانس بدم یک عالم زحمت کشیدم از تو اینترنت در اوردم ترجمه کردم پرینت گرفتم شیرازش کردم...

رفتم سر کلاس گفتم اولین نفر بدم کنفرانسو بعد بیخیال شدم...

اولی رفت با لپ تاپ برقا رو خاموش کرد انداخت رو پریژکتور اوه اوه....

ما فکمون افتاد اون موقع گفتیم این اولی بود...

دومی خفن تر از دیگری

و سومی اوووه اوووووه...

ما هم بیخیال شدیم بتمرگیدیم سرجامون خفه شدیم...

بعد از اون اجبار یالا من لپ تاپ میخوام....

با یک زحمتی بدست اوردیم...

ولی اینجا بچه های علوم پایه از این قرتی بازی ها ندارن دوسه تا برگه بهم منگنه شده دست نویس میارن راحت...

به بچه هایی که علوم پایه هستن و شهر بزرگ درس میخونن توصیه داشتن لپ تاپ میشود

خوب ما رفع زحمت میکنیم خوبه گفتم نیام ببینم کامنتا شده ۲ تا که شده...

ار قضا ساراناز هم کامنت نذاشته

بای

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:42 توسط پیوند| |
سلام

پیوندی جونم رفت...

ساعت ۷ شب الان یک ۲ ساعتی هست رفته...

خوب وبلاکش به ما سپرده شد من یاد ندارم اخه...

دوستان عزیزی که پیوند ازشون تعریف میکرد یک کمک بدن (کمک های امدادی وجود داره؟؟؟)

الهی داشت میرفت دلم واسش کباب شد خیلی خوش اخلاق بود

سعی میکنم بیشتر بیام و بیشتر اپ کنم...

شماها نگران نباشید پیوند هم برسه میپره تو یک کافی نت شروع میکنه به کامنت گذاشتن

لباس جمع کردن پیوند منو کشته میدونی چی جوری جمع کرد؟؟؟

نه دیگه نمی دونی...

لباساشون ۲ ساعت اتو کرد بعد دیرش شد مچاله کرد انداخت تو چمدونش

ادم باید اینطوری زندگی کنه

خوب چی باید بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب تا چند روز دیگه که یک مطلب گیرم بیاد بای بای...

هان ...الناز جون شما اگه بدونید کجا رفته پیوند مهرتم وبخشی تا اونجا نری

نسرین جووووون ازش پرسیدم گفت رسیده (اس ام اس زدم)

اخه کامنتو ندیده من بهش رسوندم...

شیر سارا (خان داداش) خوبید شمااااااااااااااااااااااا؟

بای

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:21 توسط | |
سلام دوست جوووون ها...

ما دوباره به یک بد بختی جدید افتادیم

یه مشت ادم نفهم که در یک جا گلوله بشن بخوان واسه ادم یه کاری کنن همین میشه دیگه...

درس نخوندن اخر کار دستمون داد کارام همه قاطی  شده...

دارم جمو جور میکنم بر گردم...

میرم گند یکی دیگرو تمیز کنم

چقدر کم بود اینجا...

این بخش یه خورده غذاب اوره...

هنوز خونه هستم  تا یک چند روزی ولی اصلا فرصت هیچ کاری رو ندارم ...

شرمنده بهتون سر نمیزنم

تبسم هست اون شهر خودش درس میخونه...

میسپارم به اون تا یک مدتی...

دلم براتون تنگ میشه...

تبسم رو تنها نزارین ها...

شاید بتونم اپ کنم...

حالا هستماااااااااااااااااااااااااااااا

خوشحال نشین....

فعلا تحملم کنید میرم به خدا...

دعا کنید اتفاق خاصی نیوفتاده باشه که زمین و زمانو بهم میریزم

غلومی(سیاوش) به دنیا امد...

هاریسون بچم پیشه تو باشه از تنهایی در بیای

زنای گلم گریه نکنید بر میگردم

نسرینو  شیر سارا حواستون به زنام باشه...

ای بابا من هی میخوام خودم باشم هی اپ کنم نمیشه...

ولی منو که میشناسین بدون اینترنت نمیتونم زنده بمونم از زیر زمین هم شده پیدا میکنم

جان ما منو یادتون نره...

نیام ببینم امار وبلاکم شده ۲ نظر که ۲ تاش مال سارانازه ها...

سفارش های لازمو به تبسم کردم...

ساراناز جونم عروسیت مبارک ایشالا خوشبخت شی...

بای...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:17 توسط پیوند| |
رمضان امد و اه سته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

سلام . به به چه بوی خوشی میاد . بوی ماه رمضان . ماه مهمانی خـــدا ، ماه ضیاقت العشق ، ماه بزم و عاشقی ، ماه . . . دعوتنامه هم که فرستاده . همـه رو به این مهمونی دعوت کرده . باید کم کم آماده بشیم بریم مهمونی. حیفه به ایــن مهمونی دیر برسیم. آخه این مهمونی با همه ی مهمونیها فرق می کنه . چـــرا ؟؟؟ خب معلومه چرا ، چون توی این مهمونی برای صاحب مهمونی دعوت شده ها اصـلا فرق نمی کنن . همه جور آدمو دعوت کرده از فقیر تا غنی ،سیاه و سفید، کوچیـک و بزرگ ،پیر و جوان ، از آدم خوبا تا آدم بدا ، از . . . خلاصه همه هستن .چه مهمونـــی باصفاییه . هر کسی برای این مهمونی یه هدیه و تحفه ی داره .و اونو تقدیم می کنه به صاحبخونه. اما من هر چی نگـاه می کنم چیزی ندارم که تقدیم کنـم جز کـوله ای سنگین و مملو از معاصی و . . . و دست تهی و یه دنیا شرمساری.پیش خودم میگم:‌ وای نکنه صاحب مهمونی پیش مهمونا آبروی منو ببره .نکنه بخاطر دست تهیم منو از مهمونی بیرون کنه . نکنه . . . اما ناگهان صدای مهربونی تموم وجودتو نوازش میده و بهم میگه : خوش اومدی بنده من. تا حالا کجا بودی ؟ زودتر از اینا منتظرت بودم . . . . وای چه صاحب مهمونی خوبی . با اینکه میدونه چقدر بدی کردیم و با دست خالی اومدیم باز حسابی تحویلمون می گیره . ای خدا تو چقدر مهربونی .

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$4@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

سلام دوباره :

خجالت نمی کشین شماها؟؟؟

اوه اوه من نبودم همه یک 100 باری اپ کردن چشم من دور دیدین ؟ بودم که التماس میکردم اپ کنید

ناز میکردین حالا در نبود من 10 تا 10 تا اپ میکنیم

اون نسرین با بی انترنتی 2 بار اپ کرده دیگه چه برسه به بقیه...

ای خاک بر سرت کنن تبسم ....

این چه پستیه؟؟؟

دروغ میگه رتبه اول کشوری؟؟ نه بابا استانی ای کیو کشوری بود من اینجا بودم؟؟؟

جاتون خالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هوارتااااااااااااااااااااااااااااااا

ابن قدر خوش گذشت ...

فک کنم تمام ایران تو شمال خراب شده بودن....

ما رفتیم انزلی...اول با روسری و مومنی اینا رفتیم لب اب بعد دیدیم بعله همه راحتن ما هم خودمون رو راحت کردیم

دیدیم کسی به کسی نیست

شباش خیلی باحال بود لب اب اتیش روشن میکردن گیتار میزدن میرقصیدن

جاتون کلی خالی بود....

بعد واسه یه کاری رفتیم تهرون

واییییییییییییییییییییییی خدا گذر هیچ ادمی را به این شهر نندازه(تهرونی ها ناراحت نشن هاااااا)

پدر ما رو در اوردن....

یه شب هم رفتیم کرج یکی از دوستان قدیمی رو ببینیم که ساعت 2 شب از خونشون امدیم بیرون...

دوستمون داشت توضیح میداد از کدوم راه بریم بابای بنده هم اصلا گوش نمیداد

به بابا گفتیم فهمیدی؟ گفت ها ... بابا جان

خلاصه گم شدیم رفتیم یه جایی پره سگ بود دنبال ماشین راه افتاده بود خیلی باحال بود...

بعدم افتادیم تو اتوبان قزوین...

من:ایییییییی خدا خواسته بریم خونه زنم ساراناز...

بابا:کی؟

من:زنم دیگه(کاملا جدی بدون خنده میگفتم)

بابا: وااااااااااااااااااااااااااا چی از سرو مغز شماها بیرون نمیریزه

خلاصه برگشتیم

من هی غرمی زدم اییییییییی میخواستم برم زنمو ببینم...(ساراناز جان فک نکنی پروهستم هااااااا..)

ساعت 5 صبح ریسیدیم تهرون....

بعد رفتیم تبریز بعدم اردبیل و....

راهامون زیادی پیچ و خم داشت نه؟

خوب حالا واقعا دلتون برام تنگ نشده بود؟؟؟

واقعا؟ نشده بود؟ خیلی نامردین

****************************************************************************************************

از وقتی که دانشجو شدم این اولین باریه که ماه رمضون کنار خانوادم هستم...

ماه رمضون خوابگاه هم عالمی داره...

یک ربع قبل از اذان پا میشدیم 10 نفر یا شایدم بیشتر میزدیم تو سرو کله هم که هوووووووووی فلان فلان شده

چرا ما رو دیر بیدار کردی اون یکی مینداخت گردن اون یکی اون یکی هم گردن یکی دیگه...

5 دقیقه ای غذا و چای رو اماده میکردیم ...

دور هم میشستیم ...

چهره ها واقعا ناز بود اون لحظه...

چشای خواب آلود و پف کرده ای که با مهربونی بهم نگا میکردن اینگار نه انگار که همین 5 دقیقه پیش با هم دعوا میکردن احساس میکردی همه یه خانوادن و جز هم دیگه در اون لحظه کس دیگرو نداریم...

اذان رو که میگفتن دعوا بود که کی جلو وایسه ...

اخرم هر کسی تو اتاق خودش نماز میخوند...

ناگفته نماند چادر کم می اوردیم...

صبح هم استادا رو زور میکردیم که ما روزه هستیم کوتاه بیاین ...

استاد بیچاره هم اینطوری میشد

ظهر هیچ صدایی از جایی نمی امد همه خواب بودن  

موقع افطار بیدار میشدیم همه میگفتن خوب حالا چی بخوریم؟؟؟

هیچی نداشتیم...

اهای (س) برو خرید

تو (ن) برو غذا رو گرم کن

(آ) تو حلوا خوب درست میکنی...

خلاصه بعد 1 ساعت ما افطار میکردیم (عین قوم مغول میریختیم غدا ها رو غارت میکردیم)

بعدم سریال و سنگین شدنو خواب....

فرداش همین داستان ادامه داشت....

==============================================================

ببخشید یه خورده زیاد شد 10 12 روز نبودم دیگه باید جبران کنم....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:0 توسط پیوند| |
از تنگنای محبس تاریکی/ وز منجلاب تیره این دنیا/ بانگ پر از نیاز مرا بشنو/ آه ای خدای قادر بی همتا.
دادای من فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام. به ملکوت آسمان نظر دوخته ام. برای بازگو کردن غمهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم. و دوستی صمیمی تر و مهربانتر از تو پیدا نکردم. دوست دارم روی قله های تنهایی بنشینیم  و من سرم را روی شانه های تو بگذارم و من بگویم و تو بشنوی. آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمانت وجودم را شاد سازی.
دادای من در سراسر دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و بویی نمانده است. چه ادمهایی که الان از گرسنگی ، ضعف و بی پولی بچه های خویش را به خواب وا می دارند. چه  ادمهایی که در دام  فقر گرفتار شده اند و صبر خود را از دست داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش و نمایش گذاشته اند. چه ادمهایی که مثل زالو از بطری عمر دیگران تشنگی خود را رفع میکنند و پا بر گرده بندگانی می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.چه پدرانی که برای فقر خویش فرزندان خود را به فروش میگذارند و اواره ی خیابانها میکنند. چه ادمهایی که برای امرار معاش خویش حق دیگران را میخورند.و چه ادم هایی از زیادی مشکلات زندگی یا از اسانی زندگی خود را در دام داروهای مخدر انداختند.
دادای مهربان من.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده و بهانه ات را گرفته ام.صدها بارها دلم برای نگاهت تنگ شده،هزاران بار دلم برای صدایت تنگ شده وصدها هزار بار دلم برای نوازشهایت تنگ شده. دلم برای این همه جفایی که در ثانیه ثانیه ی زمان ها، شاهد و ناظر آن هستی می سوزد. دوست داشتی بندگانت در اوج مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و شیطان به درون خود راه ندهند. اما انگار خدایا این آرزو هر روز برایت دست نیافتنی تر می شود. خدایا نکند امیدت را از متحول شدن ما از دست دهی. و برای خوب شدنمان دعا نکنی. من نیز با تو ای دادای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.  که مثل ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.
دعایم را بپذیر و دستمان را رها مکن، آمین

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این متنی هست که سوم دبیرستان پیوند نوشت ...

این نوشته درسته یک اشکالاتی داره و کمی به زبان گفتار نوشته شده (البته تلاششو کرده که نوشتار بنویسه) ولی اون نوشته ی بالا رتبه ی اول کشور را اورده...

اینقدر با احساسه که نتونستن رد کنن

پیوند هدیشو اون روز داد به من...

با نسخه ی اصلی این نوشته که من هنوز دارمش...

درسته خیلی از این نامه ها به تهران فرستاده شد و از اون جا به صندوق جهانی و پیوند در جهان رتبه ای نیاورد ولی واقعا زیبا نوشته بود و حقش بود تو ایران رتبه بیاره...

البته الان تو خیلی از وبلاک ها و سایت ها نظیر این نوشته هست خیلی هم هست...

شاید قشنگ تر این این هم باشه...

پ.ن۱:پیوند داره میره مسافرت...

پ.ن۲: اگه کمتر بهتون سر زدم دلخور نشین من خیلی زیاد نت نمیام...

پ.ن۳:برامون دعا کنین.محتاجیم به دعا...

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:7 توسط | |